اسمم را گفتم
مرا نشناخت!
عينكم را بر داشتم
مرا نشناخت!
حالا مطمئنم،
اگر پوست صورتم راهم
كنار بزنم،
باز مرا نخواهد شناخت!
دارم توي بي نظمي ذهني و رواني ام گيج مي زنم. كتاب هام، پاهام، دستام، نگاهم، دارند ،
بالا و پايين مي پرند.
دارم بين دست و پاها وول مي خورم. مثل يك كرم توي يك سيب گنده!
توي زماني كه هستم ، مانده ام . يك ركود محض، نه زميني كه بارورم كنه، نه باراني كه بزايمش ،
هيچي نيست.مي فهمي هيچي !
دارم به مفهوم انسان معاصر فكر مي كنم به انساني كه در جستجوي جهاني و هويتي است كه در ان لذت
ببرد.
به انساني كه هر چه پيش مي رود به اين مي رسد كه هيچ نمي داند!
سرگرداني لجام گسيخته اي كه شب و روز از پيكره ام بالا مي رود و من ناچارم به هيچ ، به يك حفره
خالي در انديشه ام !
دارم با ذهنيتم از جهاني حرف مي زنم كه به قطعيت اش شك دارم! به رحمي كه ازش بيرون اومدم ،
به دستام ، به سلول هاي پيچ در پيچم!
تصوير همه چيز داره توي سرم سوت مي كشه !
پ.ن. من عقيمم ، اين را حتي گنجشك ها هم فهميده اند!
آيين تقوا ما نيز دانيم
ليكن چه چاره
با بخت گمراه!
حرف خيلي ها رو گوش دادم و تمام روابطم رو در سطح نگه داشتم . البته غير از كي از دوستام!
اين جوري اين گار انرژي كمتري صرف مي كنم ، نگاهم رو پشت خنده هام پنهان مي كنم و راحت تر زندگي
مي كنم!
ولي موندم چه جوري اين همه آدم كل زندگي شون اين قدر احمقانه از كنار هم مي گذرند؟
الان توي يك دايره افتادم در پايين ترين نقطه دايره! دايره اي كه بهم ثابت شده در حال چرخشه !
باور كردني نيست از پارسال تا امسال ؛ يعني دقيقا از روزي كه پسر كانسپچوال رو ديدم اين قدر عوض شده
باشم . كارهايي رو مي كنم كه باعث وحشت خودم ميشه! دارم شرايطي رو امتحان مي كنم كه شايد بشه
اسمش رو گذاشت كثافت محض!
اصلا كي مي تونه بگه چه كسي كثيفه چه كسي نه؟!
همه ما حداقل توي ذهنمان به لجن رسيديم ! انگشت هامون تبديل به چنگال درنده ها شده و دندونامون
منتظر تكه پاره كردن!
من فرقم اينه كه جنس كثافت رو مي شناسم! بد بختي رو شناختم و ديگه از بار اضافه اش به نفس نفس
نمي افتم! يك بد بختي انساني با تمام زواياي جان كاهش!
ادم ها دارند مثل گوسفند توي زندگي ام مي ايند و مي روند و منم دارم مي شمارمشون ، يك، دو، سه ...
چون يك روزي يك جايي من رو هم شمردند!
نمي دونم دچار ايست احساسي شدم !
مي شه يك روز برگرده ؟!
پ.ن . مي دونم بي سر و ته حرف زدم. شما فكر كنيد ذهنم رو اپيزود ، اپيزود براتون نوشتم !
در اين خيابان ها
آدم ها قدم ميزنند
آدم ها شتاب مي كنند
كه بروند
كجا؟
دوباره سر و كله ام پيدا شد تا خودم رو تكرار كنم مدام و مدام توي اين صفحه هاي سپيد.
احساس مي كنم ابعاد وجودم توي فضا پراكنده شده و من عاجزم كه تشخيص بدم چيم و كيم!
دچار كمبودم ، دچار هيچم. دوباره هر چي داشتم از دستم رفت .ملولم از دوباره پريدن . صورتم
روي اسفالت خيابون پخش شده ، هويتم نا شناخته است.
سيمون دوبووار مي گه بين تنهايي پايدار و جنون ، مرزي وجود نداره. نمي دونم كدوم طرفم .....
همون پسر كانسپچواله مي گفت داري توي دنياي خيالي خودت زندگي مي كني خودت رو به درو ديوار
مي زني تا خوت رو ثابت كني!
ولي نتونستم بهش بگم دنياي واقعي تو هم پر از رجاله است پر از پير مرد هاي قوزي هدايت است
دنياي واقعي اي كه از هر طرفش بري يك لكاته خوابيده.....
مي دونم اتوپياي من يك افسانه است يك ذهنيت محضه..
ولي انگار چاره اي غير از اين ندارم دنياي اونها به تنم لق مي زنه .
دارم بين همه چيز و هيچ چيز ، بين
نبود و هست بين سطح و عمق دست و پا مي زنم .
نمي دونم گودوي من كي مياد و از كجا ميا ؟!
تا كي بايد سر يك راهي، كنار درختي چشم به راه بمونم؟!
به چه گويم هست
از خود خبرم
چون نيست!
من ديوانه شده بودم يك جاني به تمام معنا .
قصد ويران كردن هر چه بود رو داشتم.
اول از همه خودم. اگاهانه ، دليل هم داشت .وقتي احساس انفعال محض مي كني فكر مي كني دست و پات رو
بستن و تو فقط يك تماشاچي احمق هستي ،نابود ميشي .تراشه هاي وجودت اول از همه به چشم خودت ميره
و اول از همه دستت به خودت مي رسه .
اه كه چه روزهايي بود .
ولي بعد از سالها دليل اشفتگي هام رو يافتم
پدر!
اين واژه سه حرفي!
ريشه تمام روابط مختل من با دنياي مردها
اين كه هميشه نسبت به مرد ها ولع دارم اين كه مثل يك صنم مي پرستمشون اين كه بدون اونها خاليم،
ريشه اش همينه
پدر!
از ابتداي كودكي نداشتمش بين دود سيگار و وحشي گري هاي گاه و بي گاهش گمش كردم .
وقتي هم كه بين ملافه هاي سپيد پيچيدنش و من فقط به طرح اندامش توي خاك نگاه مي كردم باز هم
نداشتمش.
وجود من هميشه تشنه مرد بوده مردي كه در بوي تنش محو بشوم و در مردانگي اش جزغاله!
اين احساسات تند دست از سرم بر نمي داره هر چي فرار مي كنم سايه اش بزرگ تر ميشه.
زن و مرد مثل پيچ و مهره مثل مهر گياه ، مفهومشون در هم تنيده شده اين گار جدا از هم معنا نداره.
مرد يك زائده است كه يك انسان بهش وصله! و ما اين زائده را نداريم و به دليل اندام تناسلي دروني مان
احساس انفعال مي كنيم . نابود كننده ترين احساس موجود در عالم!
پ.ن. شايد به همين دليله كه فكر مي كنم لزبين بودن بزرگترين گناه نا بخشودني در جهان است!
تا زماني كه گرمايي به نام مرد هست به هيچ خورشيدي نياز نيست.......................
*صدايت هر شب
آميزه اي ست
از زعفران و دارچين
و ادويه هاي تند!
الان شكل كاكتوس شدم ! دارم از حسادت منفجر مي شم . به لباس تنش، به كفش هاش، به ناخن هاش، به
جورابش كه تمام پاهاش رو در بر گرفته ، به آدم هايي كه از كنارش مي گذرند به آدمايي كه
توي تاكسي كنارش مي نشينند! به مسواكي كه به دندوناش ميكشه! حسوديم ميشه !
دوست دارم خنده هاش رو ببلعم ! كلمه هايي كه از دهانش بيرون مياد رو زير دندون هام بجوم !
دوست دارم نگاهش رو مثل دونه هاي گندم توي چشم هام بكارم!
دوست دارم مثل يك مزرعه من رو با حصارهاي خاردار احاطه كنه !
دوست دارم دست بكشه به زنانگيم تا تمام تنم گل بده!
دوست دارم مثل يك بادبادك، من رو توي اسمان وجودش اين سو و آن سو ببره!
دوست دارم يك اسفند دان بردارم و دورش بچرخم و من يك نماد مقدش ستايشش كنم!
دوست دارم مثل پيراهنش من رو در خودش جا بده !
دوست دارم........................................................................
پ.ن. مدامم مست مي دارد
نسيم جعد گيسويت!
*.... نسبم شايد
به زني فاحشه در شهر بخارا برسد........
- يك سوال دارم دوست دارم جوابش رو بشنوم .
از هر كسي با هر سطح فكري....
به چه زني فا حشه ميگن؟ دقيقا چه ويژگي هايي بايد داشته باشه؟
فاحشه گي ظاهري است يا ما توي ذهن مان هم ممكنه فاحشه باشيم؟!
پ.ن................................................................................................
مرا لمس كردي
و من
از آبهاي سرد
به آبهاي گرم گريختم!
*چشمهاش را باد اين گار از جزيره اي ناشناخته به اين جا آورده بود .كشتيي بي لنگر در ساحلش تاب
مي خورد . اين گار چشم هاي من بود كه به حلقه هاي دود مي نگريست به سرزميني نامسكون .
* هر دومون رو اين گار پيغامبري در هم دميده بود كه با سكوت به هم نگاه مي كرديم و دم نمي زديم.
نمي تونم انكار كنم ميل لمس انگشتانت رو كه به آبها اشاره مي كرد به اندوه درخت ها!
* من وجودم چند پاره است نقاشي باران خورده اي كه نقش هاش در هم تنيده اند. مي ترسم در كف
دست هات بر ملا بشم سكوتم فاش شود .
بايد دست هات رو ميگرفتم و تمام اندوه لانه كرده در سكوتت را به جان مي مكيدم و ..............
پ.ن. احساساتم تند و گرماي درونم سرسام اوره اگه چيزي رو دوست بدارم خودم رو به تمامي در آن
مي اندازم!
پ.ن2. به شدت بريده بريده حرف زدم افكارم پاره پاره است ...............................
اي واي اگر گم شده ام
تو باشي !
*صلاح كار كجا و من خراب كجا!
تفاوت ره بين كز كجاست تا به كجا!
توي زندگي هر كس پر از ارزوست ارزوهاي حقيقي و نماديني كه دوست داشته بهش برسه. منم پر از ارزو هستم
وقتي كوچك تر بودم خيلي كوچك دوست داشتم بندباز سيرك بشم .ارزوي نماديني بود الان كه درست فكر مي كنم مي
بينم بزرگترين ارزوم اينه كه به تعادل برسم مثل همون بند باز كه علي رغم كشش هاي دو طرف مستقيم حركت مي كنه
و نمي افته.نيرو هاي عجيبي در انسان هست كه هر لحظه به سمتي متمايلش مي كنه .منم مثل همه هزار بار افتادم هزار
بار با مخ پرت شدم. ولي هنوز ارزو دارم به تعادل برسم. شايد بزرگترين مشكلم اينه كه هيچ وقت نتونستم بين واقعيت
و خيالات خامم تفاوت بزارم .بين درون تاريك و ترسناكم و چهره اجتماعي ام.بين خشونت و گرماي سرسام اورم و
سردي و سكوتم. (حتما اگه يك روانشناس اين رو بخونه مي گه دچار اختلال چندگانه گي شخصيتم ولي فكر ميكنم همه
ما اين دو قطب نيرو رو داريم فقط تا حالا بهش درست فكر نكرديم) . ادم وقتي شروع ميكنه به تحليل شخصيت خودش
اين گار داره خود ش رو به قتل مي رسونه چون صراحت واقعي ادم ها در مورد خودشون مثل تيغ جراحي مي مونه.
من هنوز مي مونم از حرف كساني كه معتقدند نيروي مطلقي در عالم هست . اخه اگه خداوند رو از درون خودمون بسط
بديم و بگيم همون ساخته ذهن ماست ولي در ابعاد بزرگتر ولي مطلق بناميمش پس تكليف اين نيرو هاي متضاد چي
مي شه؟ تكليف اين ارواح زنده و مرده درونمون چي مي شه اين تاريكي و روشنايي اين جدال بي پايان خير و شر؟
نمي دونم شايد ذهنم هنوز به قدري رشد نكرده كه بتونم مطلق رو دريابم نمي دونم.......................!!
(اين تفكرم خيلي شبيه اقوام بدوي است !)
در هر صورت من انساني هستم دوگانه كه دوست داره نيافته!
پ.ن. يك چيز بي ربط بالاخره صداي پسر كانسپچوال رو شنيدم! از شنيدن صداش خوشحال شدم! يك دفعه دلم براي
حرف زدن جدي و سيگار كشيدن باهاش تنگ شد!!
پ.ن2. روز مادره . مادرم يك جمله داره بد نيست بگم: آدم سگ بشه، مادر نشه!
كوشش بيهوده به ز خفتگي
يار دوست دارد اين آشفتگي
بالاخره از آشفتگي در آمدم . باورتون نميشه توي اين مدت چه بر من گذشت هزار تا آيينه روي سرم شكست و من بايد
از اين تصوير هاي هزار شكل به يك تصوير مي رسيدم.
مي دونم دغدغه هاي من پايان نداره . كنكاش هاي دروني من بي انتهاست .من نمي دونم توي اين سالها چه چيزي رو
گم كردم .خودم؟ خدا؟ نجابت؟ كثافت؟نمي دونم .هميشه دارم دنبال يك چيز مي گردم يك چيزي كه نيست و نبودنش
پريشانم ميكنه . اين رو ميدونم كه وقتي به يك نقطه اي رسيدي به يك تفكر نمي توني انكارش كني نميشه .هر چي زور
بزني نمي شه. توي يك سال در رو روي همه چيز بستم يك سكوت محض كه حتي صداي غژ غژ لولاي دري هم توش
نبود .من بودم و سايه خودم گاهي كنارم گاهي روبروم گاهي پشت سرم. نمي تونم بگم اين رهبانيت يك ساله چقدر
بزرگم كرد و حالا من يك دختر 24 ساله هستم با چهره اي امروزي و با دروني به قدمت هزار سال.
هزار سال ! دقت كه مي كنم مي بينم چقدر آدم در من هست ادم هايي با چهره هايي مختلف با مليت هاي مختلف !
الان ديگه دلم مي خواد از پيله ام بيرون بيام ! ولي نمي دونم پروانه من مرده است يا زنده!
پ.ن. يك زماني دوست هاي زيادي داشتم ولي به خاطر روزه رابطه ام همه رو كنار گذاشتم الان دوست هايي كه دارم
بي نظيرند انديشه هاي بلندي دارند ولي دلم مي خواد دايره اجتماعي ام گسترده تر بشه!
دوست دارم با آدمايي كه اين نوشته هاي من رو مي خونند و با اين كله درهم برهم من حال ميكنند، دوست باشم
البته خارج از اين صفحات سرد وب . كي حاضره؟( هر كس به اين تكه اخر برسه حتما ميگه عجب آدمه گستاخي! )
من يك پوچ تهوع برانگيزم!
هر چه قدر تلاش ميكنم، هرچه قدر خوبم، به لجن مي رسم ، به كثافت به استفراغ !
دليلش رو هم هيچ وقت نفهميدم .شايد چون دارم در عالمي سير مي كنم كه مبهمه خياليه و نيست!
آدم ها رو در دنيايي تماشا مي كنم كه ذهنيه ، واقعي نيست!
پدرم ميگفت اگه دار قاليه آدم رو با سياه ببافند تا آخرش سياه مياد بالا !
منم اين گار شدم نقش قاليه سياه پدرم كه الان زير خلوار ها خاك خوابيده!
پدر ،پدر، پدر، حسرت نداشتنش از وقتي خودم رو مي شناختم با من بود؛
چه موقعي كه زنده بود چه حالا كه مرده!
حسرت داشتن مردي كه در بوي مردانگي اش نفس بكشم و احساس امنيت ازم بالا بره!
اين گره هاي كور درونم داره ديوانه ام ميكنه .
تا حالا شده در عين حال كه مي دوني سرشار از نيرو و تواني و در همون لحظه خودت رو اين جوري
تعريف كني! يك پوچ تهوع برانگيز !
من هيچي نيستم ! اين داره روحم رو مي جوه مثل موريانه ، مثل خوره ، مثل جزام........
حرف هام داره تو سرم پيچ پيچ ميزنه مثل وقتي كه اسهال داري ولي اين گار اين دل پيچه لعنتي خوب شدني
نيست!
از تنهايي خودم نفرت دارم ! تنهايي كه حتي شبها هم خوابش رو مي بينم . از وضعيتم خسته ام ... دنبال
راه چاره ام ! يكي بهم بگه چه كنم! هان! چه كنم؟
پ.ن. از نوع نگارشم مشخص كه چقدر درگيرم و پراكنده !
اين حق رو بهتون مي دم بعد از خوندنش فضيحت نثارم كنيد................................