تبليغاتX
راهب تبتی و سنجاقک
ظاهر تهی ست و تهی بودن ظاهر است !

 

 

چند وقتيه بيشتر از قبل دارم به ادبيات فكر مي كنم ...

 

جلسات كتاب خواني با دوستان هم اين قدر برام با ارزش و مفيد هست

 

 كه توي 4 سال درس خوندن توي دانشكده ادبيات اين قدر به ذوق نيومدم كه الان  اومدم ...

 

نگاه كه مي كنم جدا از لذت هاي ادبي دارم مي بينم كه ادبيات فارسي امروز داره با مغر مي خوره زمين ..

 

نه اين كه در جا بزنيم نه ...داريم همه چيز رو نابود مي كنيم ...

 

بيا نگاهي بياندازيم به رمان فارسي امروز ...

 

يك گرايش تازه در ادبيات ما شكل گرفته كه از زمان سووشون دانشور شروع شده تا به امروز ....

 

اگه بخوايم درجه بندي كنيم مثلا نازل ترين كتاب توي اين دسته مي شه بامداد خمار

 

 و عالي ترين كتاب مي شه اسفار كاتبان  ابوتراب خسروي ....

 

كه اكثر نويسندگان اين چند دهه توي اين طيف قرار مي گيرند ...

 

اين نوع ادبي  لحن پرخاش گري و لحن انتقادي هدايت و ال احمد و گلشيري و ... خبري نيست ....

 

توي اين نوع ادبي خواننده فقط كتاب رو مي خونه

 

 و بدون اين كه بعد از اتمام كتاب دچار چالش يا خلائ  بشه فقط مي خونه تا خوابش ببره !

 

توي اين نوع ادبي خبري از آرمان و معشوق اثيري و در كل فلسفه خاصي براي تفكر و سبك زندگي نيست !

 

عشق هاي اين رمان ها غالبا بهنجاره و منتهي به ازدواج و تشكيل خانواده مي شه ....

 

معشوق ها فرديت يافته اند و از شخصيت هاي تعين نيافته مثل زن اثيري بوف كور و... خبري نيست .

 

علت اين پس روي رو نمي دونم ...شايد چون مردمان امروز تجربه و ايدئولوژي خاصي در زندگي ندارند .

 

مي نويسند و نوشته هاشون مي شه تكرار روزمرگيي كه همه ما در زندگي تجربه مي كنيم !

 

براي همين اين نوع ادبي كه همون ادبيات فراغت است به وجود مي ايد

 

 و خواننده براي گذران وقت به آن رو مي آورد !

 

 و آثاري كه در اين طيف جا مي شوند در حدي از سادگي هستند

 

 كه بشود در حالت نيمه بيدار آن ها را خواند !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 13:18  توسط سارا  | 

 

آقاي من تو يك خون خواري !

 

تو يك  سرباز زخمي هستي از زمان مغول ...

 

تو من رو ميخكوب كردي به تاريخ زن ...

 

دست هات از فكر و باور من آلوده ست ...

 

راه فراري نيست ...

 

همه راه ها به چشم هاي تو ختم مي شود ....

 

تو كه تمام نقشه هاي جهان را دور ريختي ...

 

تا غير از تو چيزي نشناسم ....

 

با تو كلمات هم از زبانم  كم كم فراموش مي شود ...

 

تو نمونه كاملي هستي از مرد تاريخي ....

 

مردي كه جز شمشير و تير و كمان آويخته بر ديوارش تصويري نمي شناسد ...

 

مردي كه از سحر عشقش به سان سنگ واره هايي شده ام بي نقش و نگار ...

 

زني شده ام در جستجوي كلمات در ميان عطر  زعفران و دارچين ...

 

آري تو از تبار پدراني هستي كه از گيسوان زن  رسن مي بافند واز گوشت تنش پسران جنگاور ...

 

آقاي من در برابر تاريخ خون خواري چشم هايت دامن تكان مي دهم و زمزمه مي كنم :    

 

 

 

گر تيغ بارد در كوي آن ماه

 

گردن نهاديم الحكم لله !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 13:41  توسط سارا  | 

 

 

 

 

الان كه بعد از سالها موشكافي افكار و رفتار هام به اين جا رسيدم ،

 

 به يك چيز جالب برخوردم : نياز به مذهب

 

بعد از گذشت سالها الحاد و كج روي ديني حالا با تمام وجودم نياز دارم توي يك مسيري قرار بگيرم

 

كه نيايش كنم !

 

نه اين كه به بن بست رسيده باشم نه !

 

طبيعتم صاف شده و توي اين صيقل خوردن هيچ چيزي رو غير از خدا نمي تونم  ببينم !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:49  توسط سارا  | 

 

 

 

آقا رضا و جابه جايي نقش ها !

 

 

ما توي خونه وضعيت جالبي داريم .... هيچ كس سر جاي خودش نيست و نبوده ....

 

 من هميشه مادر خواهرم بودم ...مادرم پدر من و خواهرم بوده ...خواهرم برادر من بوده ....

 

من خواهر بودم براي مادرم  و پدرم هم كلا نبوده !

 

 خلاصه جا به جايي نقشها توي خونه ما وضع جالبي داره !

 

مادرم مثل پدر ها علاقه اش رو با پول خرج كردن نشون مي ده ....

 

هميشه دوست داشته من مثل خواهرم يك آقا رضا باشم ...

 

.سر كار برم ، خسته و كوفته با دست پر برگردم خونه و مدام از قسط و شلوغي و گروني حرف بزنم .

 

خواهرم هم وقتي عشقش زيادي قلمبه مي شه از من در برابر اتفاقاتي كه نمي دونم چيه محافظت مي كنه .

 

برام شاخ و شونه مي كشه و كلا  مي شه يك آقا رضاي به تمام معنا !

 

منم كه مثل مادر هاي مهربون توي خونه مي شينم و وظيفه ام مرتب كردن امور و

 

ريختن چايي و دلداري اعضاي خانواده است ....

 

از وقتي يادم مياد سيما كه مي رفت مدرسه براش خوراكي زنگ تفريح مي گذاشتم ...

 

ازش درس مي پرسيدم .... راهنمايي اش مي كردم ....زيپ و دكمه هاش رو مي دوخته ام ....

 

لباس هاش رو جمع مي كردم ....

 

حتي الانم كه بزرگ شده وقتي از سر كار مياد  دورش مي گردم و ببينم چيزي احتياج داره يا نه !

 

در كل هميشه تنها بودم ... هميشه مادر بودم ...

 

هميشه يك چيزي در من در خدمت ديگران بوده ...

 

يك سارايي كه هميشه بايد باشه ....!

 

ولي هيچ وقت نفهميدم كه ما با به دنيا اومدنمون به ساختاري كه درش قرار گرفتيم معنا مي ديم ؟

 

 يا ساختار به ما معنا مي ده و كاركردها مون رو مشخص مي كنه ؟

 

الان كه قراره خودم بشم يكي از دو قطب اصلي يك خانواده جديد دارم،

 

 مدام فكر مي كنم به هر ترفندي  شده افراد خانواده رو در جاي اصلي شون بنشونم ....

 

چون خودم توي خانواده اي بزرگ شدم كه آدم هاش به خاطر جابه جايي رنج هاي زيادي رو

 

 متحمل شدن و انرژي زيادي رو صرف خود نبودنشون كردن !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:48  توسط سارا  | 

 

 

 

 

مني كه هر لحظه در حال شدن است و  تغيير مي كنه

 

 و با توجه به شرايط ،  ممكن هر لحظه يك تصميمي بگيره و يك انتخابي داشته باشه ،

 

 چه طور مي تونه مطمئن باشه كه تصميم دراز مدتي كه گرفته درسته ؟!

 

وقتي اين سوال رو از آقاي سالي پرسيدم مثل هميشه جواب داد :

 

ذات آدمي تغيير ناپذير است ...ذات آدمي،  خداست ...بيدار است ...

 

نمي دونم...اين سوال هاي من تموم نمي شن ...

 

توي جامعه اي كه مردم مدام لنگ در هوا موندن و به هر چيزي حتي خودشون هم شك مي كنن ..

 

.نمي دونم تا چه حد مي شه به تصميم ها اعتماد كرد ....؟

 

چقدر مي شه نسبت به خود تغيير نا پذير وفادار موند ...؟!

 

چقدر بايد تلاش كرد و نكرد براي اين كه اين لايه بيروني و دروني يكي بشن

 

 و سوال ها از بين برند و حقيقت  ديده بشه ؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:19  توسط سارا  | 
 

 

بايد چيزي نوشت ...بايد اين تهي ، اين تجربه خالي اين حس گسترده ،

اين عطر ابدي رو در جان كلمات زاييد ...

حس مي كنم بايد از جايي بيرون بيايم ...

جايي در دل ابرها ...در دور دست هاي بيداري!

نگاه مي كنم ، نه گذشته اي هست  كه دلتنگش شوم ...و نه آينده اي كه مشتاقش ...

فقط صداي نفس هام وجود دارد و بالا و پايين رفتن قفسه سينه ام ..

كه با ضرباهنگي من رو به درون طبعي آرام و خالي رهنمون مي كند !

اسبي در من شيهه مي كشد و پاي كوبان در ادراكم جاري مي شود و نفير مي كشد

 كه خدايي نيست ...من نيستم و خدا هست ....در مني كه من نيستم ...

كه او نيست و هست و همه چيز در نوسان بودن و نبودنش شكل مي شود  ....!

صورتم در قاب آيينه تهي مي شود ...و من در فاصله اي ميان چشم و پلك هايم محو مي شوم !

محو مي شوم و خداياني از جنس باد و شن بر سرم

"  اِقرا ِباسم َربك الذي َخلق " مي خوانند ....!

و من بارها خلق مي شوم ...از سايه اي در شب ...از صداي زنجره ها و .....

 

بخوان !

خالي شدنم از گوش و چشم و زبان و كلام و رنگ و لمس و حيات را بلند تر بخوان !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:27  توسط سارا  | 
 

 

هیچ وقت آمی نبودم که اندیشه سیاسی خاصی داشته باشم ...

 

شاید چون سواد تمییز پدیده ها ی اجتماعی و سیاسی رو ندارم ....

 

ولی من هم مثل همه یک تعریف دم دستی از جامعه آرمانی دارم .

 

این رو هم می دونم سخته تعریف دومکراسی برای مردمی که

 

 مکالمه رو نمی فهمند ...

 

برای مردمی با سابقه تاریخی و ادبی مونولوگی ...

 

برای مردمی که یاد گرفتند پایین منبر بنشینند و پند بشنوند ....

 

برای مردمی که در ناخودآگاهشون مرید و مراد بازند و

 

 به سمت اندیشه هایی سوق پیدا می کنند که

 

رهبران اون اندیشه شخصیت کاریزماتیکی داشته باشد!

 

سخته ...تعریف دموکراسی برای این مردم سخته ...!

 

در اجلاس سران کشور ها در سازمان ملل ...

 

ایرانی ها هم بودند که مثل خیلی مردم دیگه اومده بودند

 

برای اعتراض ...

 

جالب بود ...

 

شروع کردند به بحث و دست به یقه شدن و لگد زدن به هم ...

 

فاجعه بود ...!

 

فهمیدم ما ته ذهنمون هیچ گاه مردمان دموکراتی نیستیم ...!

 

راه چاره رو نمی دونم ...

 

نمی شه سابقه تاریخی رو پاک کرد ...

 

چه طور می شه برای مردمی که نمی دونند دموکراسی چیه ....

 

دموکراسی برقرار کرد ؟!

 

 

چه طور می توان حدس زد

 

حرف آخر را چه کسی قرار است بزند ؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:30  توسط سارا  | 
 

 

روسری ام باد را تکان می دهد و گوشواره هایم که در هوا چرخ می خورد .

 

اتاقم ...اتاق خستگی ها و خنده ها و خواب ها و خیالات دورم ....

 

اتاقی که دیگر خالی می شود از من ...از صدایم ...از بار امانت کتاب هایم ....

 

و دامن پر چینم که بر قالیچه دیگری پهن می شود

 

و خنده هایم که در گوش ان دیگری می پیچد ...

 

آن دیگری که هر روز محو و محو تر می شوم در سیاهی مردمک های بیدارش ...

 

در زیر و بم آهنگ قدم هایش ...

 

و قطاری که دیریست سوت می کشد

 

و دو چمدان که چشم دوخته اند به کوهستانی  با مردمانی سر از دم تراشده

 

و این زندگی با فصل های پی در پی اش مرا به روز هایی می کشد

 

که پسرانم در چشانم گرگم به هوا بازی می کنند

 

و دخترانم بی هراس از دیو قصه های مادربزرگ در پستوی زندگی ام خاله بازی !

 

و من که  به این فصل ها به این زندگی اعتراف می کنم !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:17  توسط سارا  | 

 

 

 

 

به راستي خدا مرده است يا نيچه ؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:12  توسط سارا  | 

 

 

من و گوجه فرنگي !

 

 

 

با ترس و لرز داشتم تلويزيون نگاه مي كردم ...

 

چشم هام يك جايي بيرون از صفحه خط خطي شده روبروم داشت دو دو مي زد ...

 

يك دفعه نگاهم تيز شد به تبليغ رب گوجه فرنگي ....!

 

با دست كوبيد بر سرم كه اي  واي ....

 

گوجه فرنگي كه متولد مي شه و روي شاخه ها زندگي مي كنه و بعد تسليم طبيعت مي شه

 

و به راحتي مي ميره از من ، از اين حيوان دو پاي شعور مند، 

 

بهتر مفهوم  مرگ و زندگي رو درك مي كنه و بي هيچ چون و چرايي در مسير زيستن اش

 

 حركت مي كنه و مي ميره ...!

 

 نمي پرسه چرا زنده ام و چرا مي ميرم ....فقط زندگي مي كنه و ميميره ....!

 

 

 

من در برابر معناي زندگي گوجه فرنگي شرم سارم ....!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط سارا  |